بنام خدا
بسم الله الرحمن الرحيم
هفده مهر سالگرد عروج ملكوتي كبوتر خونين تفحص شهيد مجيد پازوكي است
مصاحبه شهيد مجيد پازوكي، نوروز 79
oسلام
سلام
o چرا خجالت ميكشيد؟
خجالت نميكشم.
o پس چرا فرار ميكنيد؟
فرار نميكنم.
o زبان گوياي اين جنگ شمائيد!
نه اينا بودند در رفتند. اين علي آقا محمودوند، اين يه پاش قطعه؛ از اول جنگ بوده! تو كانال حنظله. يكي از اون كسايي كه از كانال حنظله زنده برگشته اينه.
oكدوم عمليات؟
مقدماتي.
o از چند نفر؟
از سيصد و شصت نفر، 60 تا مجروح برگشتن يكيش اينه! در رفت از دستتون.
o برمي گرده! كي شما اومديد اينجا؟
* با تشکر از وبلاگ اهالی آسمان http://www.ahalieaseman.blogfa.com/
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:43  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
اواخر سال 69 مى خواستيم در منطقه اى شروع به كار تفحص كنيم كه مشكلاتى داشت و مى گفتيم شاد مجوز كار به ما ندهند. بحثى در آن زمان پيش آمده و سپاه گفته بود شما راهى كه داريد اين است كه يك شهيد بياوريد تا مشخص شود در آن منطقه شهيد هست.
شش روز آن محدوده را گشتيم، اما چون به شهيدى برنخورديم و منطقه را هم توجيه نبوديم، دلشكسته خواستيم برگرديم.
صبح نيمه شعبان بود; گفتيم: »امروز به ياد امام زمان(عج) مى گرديم» اما فايده نداشت. تا ظهر به جست و جو ادامه داده بوديم و بچه ها رفتند براى استراحت. در حال خودم بودم، گفتم: «يا امام زمان» يعنى مى شود بى نتيجه برگرديم؟» همين كه در اين فكر بودم، چشمم به چهار - پنج شقايق افتاد كه بر خلاف جاهاى ديگر كه تك تك مى رويند، در آنجا دسته اى و كنار هم روئيده بودند. گفتم: «حالا كه دستمان خالى است، شقايق ها را مى چينم و مى برم براى بچه هاى معراجع تا دلشان شاد شود و اين هم عيديشان باشد.»
شقايق ها را كه كندم، ديدم روى پيشانى يك شهيد روييده اند. او نخستين شهيدى بود كه در تفحص پيدا كرديم. شهيد «مهدى منتظر قائم» اين جست و جو در منطقه شرهانى بود و با آوردن آن شهيد، مجوزى داده شد كه به دنبال آن هم 300 شهيد در آن منطقه شناسايى شد. شهدايى كه هر كدام داستانى دارند.
شهيد عليرضا غلامى
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:0  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
اولين روزهاى شروع حمله عراق بود كه همراه گروهى از نيروها به منطقه «عين خوش» رفتيم. «دانيال لياقمند» پسر عمويم، همراه با چهارده - پانزده نفر ديگر، با سلاحى از قبيل كاليبر 50 و تير بار ژ - 3، اعزام شدند. و در «باغ شماره 9» در نزديكى عين خوش مستقر گشتند.
چند ساعت پس از استقرار آنها، دشمن متوجه وجودشان مى شود و باغ را زير آتش مى گيرد.
نيورها مى بينند كه ماندن مشكل است. بنابراين عده اى از آنان بر مى گردند و تعدادى يدگر از جمله دانيال، «قاسم عزلت» (از بچه هاى تهران) مى مانند و مى گويند:
- ما بر نمى گرديم، مگر اينكه چند تا از تانك هاى عراقى را منهدم كنيم...
بعدها كه ما دنبال موضوع را گرفتيم، فهميديم كه آنجا باغى بوده است حدود پانصد متر طول و سيصد چهار صد متر عرض. آنجا قبل از جنگ توسط نيروهاى ارتش احداث شده و براى نگهدارى حيوانات و دام استفاده مى شده است.
به هر حال، عراقى ها به آتش توپخانه، به آنها حمله مى كنند و بچه هاى ما هم مقابله مى پردازند و تعداد زيادى از نيروهاى دشمن را به هلاكت مى رسانند، آنقدر مقاومت از خود نشان مى دهند كه دشمن باغ را آتش مى زند و بر سر آنان مى سوزاند. آن طور كه شاهدان اين ماجرا كه چهار سال بعد نقل مى كردند، آتش از باغ زبانه مى كشيد. بچه ها همه شهيد مى شوند و دشمن باز آنها را رها نمى كند و سر همه آنها را از بدنشان جدا مى كند و مى روند.
در آن نزديكى روستايى هست كه عده اى از اهالى آنجا به اسارت عراقى ها در آمده بودند. بقيه اهالى كه از دور شاهد اين ماجرا بوده اند، شبانه به محل مى روند و موفق مى شوند شهدا را شناسايى كرده و به خاك بسپارند.
در عمليات فتح المبين - بهار سال 61 - اين روستا و مناطق، آزاد شد و اهالى آنجا، مشخصات و اطلاعاتى را در اين مورد به برادران دادند. ما رفتيم و محل درگيرى و فدن آنها را پيدا كرديم. زمين را كه حفر كرديم، آثار تلاش و رزم اين عزيزان نمايان شد. پوكه فشنگ هايى كه شليك كرده بودند، حتى ضامن نارنجك هايى كه پرتاب كرده بودند و تكه پاره هايى از لباس هايشان (عمدتاً لباس فرم سپاه) كه علائم سوختگى بر روى آنها مشخص بود.
تمامى لباس ها و پوتين ها را جمع كرديم. بعد جنازه اين عزيزان را پيدا كرديم كه سرهايشان بريده بود و حتى شهيد دانيالع انگشتش هم بريده شده بود تا انگشترش را در بياورند. ما بقاياى پيكرهاى مطهرشان را جمع كرديم و آورديم و ترتيب دفن آنها را داديم.
اين عزيزان جزء اولين شهداى ما در آن زمان - 7/7/59 - بودند.
قيس طاهرى
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:24  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
بسيجى هستم، بسيجى پايگاه شهيد عبدالهادى ناحيه 16 امام مهدى(عج) كه خدا قسمت كرد از تهران فرار كردم و رفتم منطقه. مدتى را در آنجا هواگيرى كردم; چون پس از مدتى ماندن و كار كردن در تهران احساس سازشكارى و... مى كردم.
يكراست رفتيم كميته مفقودين در اهواز، الحمدالله قبول كردند به منطقه بروم و مرا تا طلائيه رساندند. طلائيه منطقه اى است باتلاقى و آب گرفته كه خصوصاً جاهايى كه پيكر شهدا افتاده و بچه ها كار مى كنند روى مينهايش را هم آب گرفته و خود بخود حساس شده اند.
چند روزى كه طلائيه بودم، خيلى اصرار داشتم كه بروم فكه و حداقل محل شهادت برو بچه هاى تفحص، عباس صابرى، سعيد شاهدى، و محمود غلامى، موسوى و حيدرى را ببينيم. خدا خواست و حسين آقاى صابرى جلوى پاى ما آمد. با او كه صحبت كردم و اشتياقم را ديد، قرار شد با هم به فكه برويم.
يك روز بعد حسين آقا آمد دنبالم و با هم راهى اهواز شديم و روز بعد، از آنجا به طرف فكه حركت كرديم. ساعت 2 نيمه شب بود كه رسيديم فكه.
آن روز قرار بود برويم جلو و پس از ديدن مقتل سعيدى شاهدى و محمود غلامى و عباس صابرى، برويم به طرف كانالى كه اين شهدا مى خواستند به آنجا بروند. كانالى كه مى گويند داخل آن شهيد هست ولى به خاطر مين هاى زيادى كه ميان علف ها و زير خاك ها خفته، خطر زيادى دارد.
صبح بود كه راه افتاديم. همراه بقيه برو بچه ها رفتيم طرف ارتفاع 112. وارد منطقه اى سرسبز شديم. ميان علف ها و در دامنه ارتفاع، راه كارى را كه با سيم خاردار محصور شده بود طى كرديم. رسيديم به محلى كه سعيد شاهدى و محمود غلامى روى مين رفته بودند. تابلوى سبز رنگى نصب شده بود. فاتحه اى خوانديم و از سراشيبى اى كه نزديكمان بود بالا رفتيم به طرف مقتل عباس صابرى. كمى آن سوتر، در جايى كه اطرافش را با سيم خاردار پوشانده بودند تا كسى وارد ميدان مين نشود، تابلويى نصب شده بود كه روى آن نوشته بود: «مقتل شهيد تفحص عباس صابرى. گروه تفحص و كشف شهداى لشكر 27 حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)».
چاله اى كوچك و تكه اى مين سوخته منفجر شده، محل انفجار را نشان مى داد. پرچم هاى سرخ و سبز، بر روى نبشى هاى ميدان مين دستخوش باد قرار داشتند و مى چرخيدند. حسين صابرى به كنارى رفت و در حالى كه سر را ميان دستهايش گرفته بود، شروع كرد به گريستن. عليرضا غلامى هم به سمتى ديگر رفت و سر بر زانو گذاشت و شروع كرد به نجوا و گريستن. تا آن زمان چنين حال و صفايى را نديده بودم.
دقايقى كه آنجا بوديم، به سكوت گذشت و فقط صداى گريه حسين و عليرضا به گوش مى رسيد. صداى هيچ جنبنده اى نمى آمد. برخاستيم كه به طرف كانال برويم. قرار بود حسنى و عليرضا آنجا را بازبينى كرده و راه هاى سيدن به آنجا را بررسى كنند. راهى باز شده بود كه هيچ مينى در آن به چشم نمى خورد. رفتيم تا دَم كانال و هنگامى كه كارمان تمام شد، آمديم كه برگرديم. از همان مسيرى كه رفته بوديم برگشتيم.
در حالى كه پشت سر يكديگر حركت مى كرديم، ناگهان صداى انفجارى و به دنبال آن موج و تركش هاى آن، همه را به زمين كوبيد. تا چند لحظه نمى فهميديم چى شده. چشم كه باز كردم، حسين صابرى را ديدم كه هر دو پايش متلاشى شده بود. احساس كردم پاهاى خودم هم مى سوزد. نگاهى انداختم; تركش هاى ريز والمرى آنها را سوراخ سوراخ كرده بود (ظاهراً 16 تركش مين والمرى به بدنم خورده بود.)
خيلى درد داشتم و خون از پاهايم مى رفت، ولى مى توانستم خودم را بكشم عقب. نگاهى به عليرضا غلامى انداختم. پاهايش را جمع كرده و به حالت سجده روى زمين نشسته بود و هيچ تكانى نمى خرود. هر چى صدايشان كردم، جوابى نشنيدم. بوى سوختگى و آتش، از همه جا مى آمد. دودى سفيد رنگ از علف هايى كه مى سوختند بر مى خاست.
صداى مجروحين به گوش مى رسيد. لحظاتى بعد متوجه شدم دو تا از بچه ها كه فاصله بيشترى داشته اند، سالم مانده اند. مى خواستند كمك كنند كه هيچ امكاناتى همراهان نبود. بهتر آن ديديم كه سريع با ماشين بروند به مقر تفحص لشكر و نيروى كمكى و وسايل امداد بياورند، و رفتند. به غير از من، دو نفر ديگر هم مجروح شده بودند.
صداى حسين آقا به گوشم خورد. بدنش خونى شده بود. پاهايش متلاشى بودند، در همان حال نجوا مى كرد و آرام چيزى مى گفت; كم كم صدايش بلند شد. داد مى زد. مى گفت:
- تشنمه... آب مى خوام... آب...
بالاى سرش كه رفتم، كارى نمى توانستم بكنم. به كنارى نشستم و منتظر شدم تا نيروها آمدند. فكر كردند كه حسين صابرى شهيد شده، پيكر غرق در خون او را كنار من گذاشتند. در همان حال صدايش زدم: «حسين آقا، حسين جان، منم مجيد...» چشمانش كمى باز شدند. رنگش به سفيدى مى زد، اطرافش را خون گرفته بود. به سختى و زحمت لبانش را كمى از هم باز كرد. از لبانى كه خشك شده بودند، آهى كوتاه به گوش رسيد و... ديگر هيچ. همه سخن او در آهى بود كه كشيد و رفت. حسين شهيد شد. تمام كرد. بغضم تركيد. نمى توانستم جلوى گريه ام را بگيرم. غلامى را كه زودتر شهيد شده بود، برداشتند و بردند. بعد حسين صابرى را. مجروحين را و ما را سوار آمبولانس كردند و البته ميان آن ميدان مين انتقال شهدا و مجروحين كار ساده اى نيبود. ولى انجام شد. ما آمديم در حالى كه حسين صابرى و عليرضا غلامى رفته بودند!
* مجيد نور تقى
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 20:6  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
بهار سال هفتاد و پنج بود كه رفته بودم به فكه. منطقه والفجر يك. بچه ها مشغول كار بودند در طى يك هفته اخير فقطه تكه اى استخوان بدن يك شهيد را پيدا كرده بودند. بدون هيچ مشخصه اى. به گفته بچه ها، بعيد نبود كه پاى شهيد يا مجروحى بوده كه قطع شده و در ميان مين مانده است.
هوا هنوز آنچنان كه انتظار مى رفت، گرم نشده بود. سيد ميرطاهرى كه نگاههايش نشان از ناراحتى درونش داشت، منطقه را مى كاويد. معلوم بود از پيدا نشدن شهيد، بدجورى خسته است.
ناگهان توطئه آغاز شد. رسمى بود كه بايد اجرا مى شد. «رسم ديرينه» بچه هاى تفحص. اگر چند روز شهيد پيدا نشود، يكى از تازه ميهمان ها را خاك مى كنند تا به شهدا التماس كند. خيالم راحت شد. توطئه براى من نبود; هدف «سيد وحيد صمصامى» از بچه هاى تبريز بود. هرچى كه بود «سيدى» او كلى كار مى كرد.
تا آمد به خودش بجنبيد، ريختيم دورش. دست و پايش را گرفتيم و خوابانديم روى زمين. كمى رحم كرديم و با بيل دستى رويش خاك ريختيم. فقط سرش بيرون بود كه بتواند نفس بكشد. سنگى مثل گورستان فيلم هاى وسترن رويش گذاشتيم و رفتيم. گفتيم كه: «بايد تا غروب اينجا زير خاك باشى و به شهدا التماس كنى تا خودشان را نشان دهند».
اولين بار بود كه با اين آداب و رسوم روبه رو مى شدم. جالب است كه هميشه اين كار را نمى كنند. يعنى هر دفعه كه شهيد پيدا نكنند، دست به اين پذيرايى نمى زنند. ولى هر بار كه يكى را خاك كرده اند، بلا استثناءشهيدى به فرياد او رسيده و مجبور شده خود را نشان دهد.
يك ربع بيشتر نگذشته بود كه كنار سيد ميرطاهرى ايستاده بودم و جايى را كه على محمودوند با بيل مكانيكى زيرورو مى كرد. از نظر مى گذرانم. ناگهان تخت سياه رنگ پوتينى نمايان شد. فرياد زدم، دادزديم، على آقا دستگاه را نگه داشت و آمد پايين. كمى خاك ها را كنار زديم. پيكر شهيدى نمايان شد. خوشحال شديم و صلوات فرستاديم. اينجا صلوات بازارش گرم است. اگر شهيد پيدا نكنند صلوات نذر مى كنند و اگر هم پيدا بكنند، از شادى صلوات مى فرستند.
اولين كارى كه كرديم، اين بود كه سيد وحيد را از زير خاك درآورديم تا او هم شاهد درآوردن شهيد باشد. هرچه كه باشد التماس او باعث نمايان شدن شهيد شد.
شهيد را كه در آورديم، متأسفانه هيچ پلاك يا كارت شناسايى يافت نشد. در كمال ناراحتى ولى شكر خدا، او را در كيسه اى گذاشتيم و از كنار پاسگاه 30 راه مقر را در پيش گرفتيم. حتماً خودش مى خواسته كه گمنام بماند.
* حمید داودآبادی
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 3:11  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعيت كم بود، ولى آنچه بيشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پيچيده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند.
هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گريستند، ولى صدايشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسيمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خويش را مى جستند.
خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهيد هم بودند. تابوت را كه در رديف بالايى، رو به سقف بود، پايين آوردند. همه بى تاب بودند. بخصوص مادر. تابوت كه بر زمين نشست، صلواتى فرستاده شد و پس از پرچم، درِ چوبى كنده شد. گريه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها به ناله تبديل شدند. ولى مادر، آرام و ساكت بندهاى كفن كوچك را كه به جثه اى درهم پيچيده و كوچك مى ماند، همچون كودكى در قنداقه اى سفيد، باز كرد. چيزى نبود جز چند تكه استخوان زرد شده، زردى به رنگ خاك. جمجمه اى نيز در كنار پيكر بود. با چشمانى كه هنوز مى نگريستند.
مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مى كند و مى گريستند; پدر نيز او را به نام پسرش صدا مى زد، ولى مادر همچنان، با چشمانش، ميان استخوان ها را مى كاويد، لحظه اى سر بلند كرد و رو به مسئولين معراج شهدا كه در كنارش بودند، گفت: «اين پسر من نيست!» چرا؟ مگر پلاك ندارد؟ چگونه مى گويى پسرت نيست. سر پايين انداخت و شروع كرد به جستن ميان استخوان ها; تكه پاره اى از شلوار بسيجى به دستش آمد. او را كه در دست گرفت، خطاب به بقيه گفت: «اين تكه لباس، جيب سمت راست شلوار پسر من است كه ميان استخوان هايش بوده، و اين راز پسر من است. هنگامى كه عازم جبهه بود، تكه اى كش سفيد و پهن داخل جيب سمت راست شلوار او دوختم. ناخواسته اين كار را كردم، شايد دلم مى گفت كه سال ها بايد به دنبال او بگردم. حالا اين تكه پارچه خونين، جيب شلوار است. اگر همان گونه كه خود مى دانم، كش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، و گرنه، كه هيچ!»
همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مى نگريستند. مادر صلواتى فرستاد و جيب شلوار را به داخل برگرداند. تكه اى قهوه اى رنگ شده خودنماى كرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاكش از اشك لبريز بودند، برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه... پسرم... اين همان كشى است كه با همين دست هاى خودم دوختم.»
دستانش مى لرزيدند. به دستانش نگاه مى كرد و به استخوان هاى پسر، دست هايى كه سال ها پيش از اين، ظاهراً ناخواسته، كارى انجام دادند كه پس از 10 سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت.
* حمید داودآبادی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 2:45  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
چند روزى مى شد كه در اطراف كانى مانگا در غرب كشور كار مى كرديم. شهداى عمليات والفجر چهار را پيدا مى كرديم. اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پيكر شهيدى داخل يكى از سنگرها شديم، سريع رفتيم جلو، همان طور كه داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تير يا تركش به او اصبات كرده و شهيد شده بود.
خواستيم كه بدنش را جمع كنيم و داخل كيسه بگذاريم، در كمال حيرت ديديم در انگشت وسط دست راست او انگشترى است; از آن جالبتر اينكه تمان بدن كاملا اسكلت شده بود ولى انگشتى كه انگشتر در آن بود كاملا سالم و گوشتى مانده بود. همه بچه ها يه دورش جمع شدند. خاك هاى روى عقيق انگشتر را كه پاك كرديم، اشك هم مان در آمد. روى آن نوشته شده بود: «حسين جانم».
اکبر شعبانی
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:3  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
بعد از نماز صبح و خواندن زيارت عاشورا، به سمت منطقه مورد نظر در تپه هاى فكه حركت كرديم. از روز قبل، يك شيار را نشانه كرده بوديم و قرار بود آن روز درون آن شيار به تفحص بپردازيم.
پاى كار كه رسيديم، بچه ها «بسم الله» گويان شروع كردند به كندن زمين. چند ساعت شيار را بالا و پائين كرديم، ولى هيچ خبرى نبود. نشانه هاى رنج و غصه در چهره بچه ها پديدار شد. نااميد شده بوديم. مى خواستيم به مقر برگرديم، اما احساس ناشناخته اى روح ما را به خود آورده بود. انگار يكى مى گفت: «نرويد... شهدا را تنها نگذاريد...».
بچه ها كه مى خواستند دست از كار بكشند، مجدداً خودشان شروع كردند به كار. تا دم اذان ظهر تمام شيار را زيررو كردند. درست وقت اذان ظهر بود كه به نقطه اى كه خاك نرمى داشت، برخورديم و اين نشانه خوبى بود. لايه اى از خاك را كنار زديم. يك گرمكن آبى رنگ نمايان شد. به آنچه كه مى خواستيم، رسيديم. اطراف لباس را از خاك خالى كرديم تا تركيب بدن شهيد بهم نخرود، پيكر جلويمان قرار داشت. متوجه شديم شهيد به حالت «سجده» بر زمين افتاده است.
پيكر مطهر را بلند كرده و به كنارى نهاديم و براى پيدا كردن پلاك، خاك هاى محل كشف او را «سرند» كرديم ولى متأسفانه از پلاك خبرى نبود.
بچه ها از يك طرف خوشحال بودند كه سرانجام شهيدى را پيدا كرده اند و از طرف ديگر ناراحت بودند كه آن شهيد عزيز شناسايى نشد و همچنان گمنام باقى مى ماند. كسى چه مى داند؟ شايد آن عزيز، هنوز هم «گمنام» باقى مانده باشد.
سيد بهزاد پديدار
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 4:15  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
يكى از روزها كه خاك ها را به دنبال شقايق هاى پنهان، مى كاويديم، در اطراف ارتفاع 112 فكه، به پيكر چند شهيد برخورديم كه همه شان آرام و زيبا برروى برانكارد خوابيده و شهد شهادت نوشيده بودند. يكى از آنان لباس سبز و زيباى «سپاه» بر تن داشت و با اينكه بيش از ده سال از شهادتش مى گذشت، ولى رنگ سبز لباس او همچنان زيبا و تميز خود نمايى مى كرد.
شروع كرديم به جستجو ميان پيكر شهدا بلكه پلاك و يا كارت شناسايى از آنها بيابيم. دگمه هاى لباس سپاه او را كه باز كرديم، متوجه يك گلوله عمل نكرده خمپاره 60 ميليمترى شديم كه مستقيم بر روى بدن او اصابت كرده بود. گلوله خمپاره، كمر شهيد و كف برانكارد را سوراج كرده و در زمين نيز فرو رفته بود.
با احتياط تمام، گلوله خمپاره را از بدن او خارج كرديم و به كنارى نهاديم. يك آن برگشتم به هنگامه عمليات والفجر يك، بهار سال 62، زمانى كه او زخمى بوده و ذكر مى گفته، خمپاره اى بر بدن مجروحش فرود آمده و...
* سيد بهزاد پديدار
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:50  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
سال 72 در محور فكه اقامت چند ماه هاى داشتيم. ارتفاعات 112 ماواى نيروهاى يگان ما بود. بچه ها تمام روز مشغول زيرورو كردن خاك هاى منطقه بودند. شب ها كه به مقرمان بر مى گشتيم، از فرط خستگى و ناراحتى، با هم حرف نمى زديم! مدتى بود كه پيكر هيچ شهيدى را پيدا نكرده بوديم و اين، همه رنج و غصه بچه ها بود.
يكى از دوستان براى عقده گشايى، معمولا نوار مرثيه حضرت زهرا(عليها السلام) را توى خط مى گذاشت، و ناخودآگاه اشك ها سرازير مى شد. من پيش خودم مى گفتم:
«يا زهرا! من به عشق مفقودين به اينجا آمده ام; اگر ما را قابل مى دانى مددى كن كه شهدا به ما نظر كنند، اگر هم نه، كه برگرديم تهران...».
روز بعد، بچه ها با دل شكسته مشغول كار شدند. آن روز ابر سياهى آسمان منطقه را پوشانده بود و اصلا فكه آن روز خيلى غمناك بود. بچه ها بار ديگر به حضرت زهرا(عليها السلام)متوسل شده بودند. قطرات اشك در چشم آنان جمع شده بودند. هركس زير لب زمزمه اى با حضرت داشت.
در همين حين، درست رو به روى پاسگاه بيست و هفت، يك «بند» انگشت نظرم را جلب كرد. با سرنيزه مشغول كندن زمين شدم و سپس با بيل وقتى خاك ها را كنار زدم يك تكه پيراهن از زير خاك نمايان شد. مطمئن شدم كه بايد شهيدى در اينجا مدفون باشد. خاك ها را بيشتر كنار زدم، پيكر شهيد كاملا نمايان شد. خاك ها كه كاملا برداشته شد، متوجه شدم شهيدى ديگر نيز در كنار او افتاده به طورى كه صورت هردويشان به طرف همديگر بود.
بچه ها آمدند و طبق معمول، با احتياط خاك ها را براى پيدا كردن پلاك ها جستجو كردند. با پيدا شدن پلاك هاى آن دو ذوق و شوقمان دو چندان شد. در همين حال بچه ها متوجه قمقمه هايى شدند كه در كنار دو پيكر قرار داشت، هنوز داخل يكى از قمقمه ها مقدارى آب وجود داشت.
همه بچه ها محض تبرك از آب قمقمه شهيد سر كشيدند و با فرستادن صلوات، پيكرهاى مطهر را از زمين بلند كردند. در كمال تعجب مشاهده كرديم كه پشت پيراهن هر دو شهيد نوشته شده:
«مى روم تا انتقام سيلى زهرا بگيرم...»
* سيد بهزاد پديدار
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:47  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
عصر يك روز گرم بود و بيابان هاى خشك و گسترده جنوب; و احساس ناشناخته درونى اى كه ما را به طرف كانالى كه عرض و «نفررو» كشانده بود. بيشتر طول آن را صبح زيرورو كرده و گشته بوديم، و فكر نمى كرديم كه يدگر شهيدى در آنجا باشد. يكى از بچه ها بد جورى خسته و كلافه شده بود; در حالى كه رويش به كانال بود، فرياد زد:
خدايا، ما كه آبرويى نداريم، اما اين شهدا پيش تو آبرو دارند، به حق همين شهدا كمكمان كن تا پيكرشان را پيدا كنيم!
به نقطه اى داخل كانال مشكوك شديم. بيل ها را به دست گرفتيم و شروع كرديم به كندن. بيست دقيقه اى كه بيل زديم، برخورديم به تعدادى وسايل و تجهيزات از قبيل خشاب اسلحه، قمقمه، فانسقه و... كه خود مى توانست نشانى از شهيدان باشد، ولى كار را كه ادامه داديم، چيزى يافت نشد. اين احتمال را داديم كه دشمن، بعد از عمليات وسايل و تجهيزات شهدا را داخل اين كانال ريخته است.
درست در آخرين دقايقى كه مى رفت تا اميدمان قطع شود و دست از كار بكشيم، بيل دستى يكى از بچه ها به شيئى سخت در ميان خاك ها خورد. من گفتم: «احتمالا گلوله عمل نكرده خمپاره باشد»، ولى بقيه اين احتمال را رد كردند. شدت فعاليت بچه ها بيشتر شد، پندارى نور اميد در دلهاشان روشن شده بود. دقايقى نگذشت كه دسته هاى زنگ زده برانكاردى توجهمان را جلب كرد، كمى خوشحال شديم. ولى اين هم نمى توانست نشانه وجود شهيد باشد. فكر كرديم برانكارد خالى باشد. سعى كرديم دسته هايش را گرفته و از زير خاك بيرون بكشيم. هرچه زور زديم و تلاش كرديم، نشد كه نشد. برانكارد سنگين بود و به اين راحتى كه ما فكر مى كرديم، بيرون نمى آمد.
اطراف برانكارد را خالى كرديم. نيم مترى هم در عمق زمين را كنديم. پتويى كه از زير خاك نمايان شد، توجه همه را جلب كرد. روى برانكارد را كه خالى كرديم، پيكر شهيدى را يافتيم كه بروى آن دراز كشيده و پتو به دورش پيچيده بود. با ذكر صلوات، پتو را كنار زدمى، بدن استخوان شده بود ولى لباس كاملا سالم مانده بود. در قسمت پهلوى سمت راست شهيد، روى لباس يك سوراخ به چشم مى خرود كه نشان مى داد جاى تركش است. دگمه هاى لباس را كه باز كرديم، ديديم يك تركش بزرگ روى قفسه سينه اش جاى گرفته است.
كار را ادامه داديم، كمى آن طرفتر پيكر شهيدى ديگر را يافتيم كه آن هم بر روى برانكارد دراز كشيده و شهيد شده بود. لباس او هم كاملا سالم بود. بر پيشانى اش سربند سبزى به چشم مى خورد، كه روى آن نوشته شده بود: «يا مهدى ادركنى»
صحنه غريبى بود. خنده و گريه بچه ها توأم شده بود. خنده و شادى از بابت پيدا كردن پيكرهاى مطهر، و گريه از بابت مظلوميت مجروحين كه غريبانه به شهادت رسيده بودند.
* سيد بهزاد پديدار
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:39  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتى فكه كار مى كرديم. ده روزى بود كه براى كار، از وسط يك ميدان مين وسيع رد مى شديم. ميان آن ميدان، يك درخت بود كه اطراف آن را مين هاى زيادى گرفته بودند. روز يازدهم بود كه هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم يك چيزى مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشيبى افتاد پايين. تعجب كردم.
مين هاى جلوى پا را خنثى كرديم و رفتيم جلو. نزديك كه رفتيم، متوجه شديم جمجمه يك شهيد است آن را كه برداشتيم، در كمال حيرت ديديم پيكر اسكلت شده دو شهيد پشت درخت افتاده و اين جمجمه متعلق به يكى از آنهاست. دوازده سال از شهادت آنان مى گذشت و اين جمجمه در كنارشان بود ولى آن روز كه ما آمدیم از كنارش رد شويم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پايين كه به ما نشان دهد آنجا، وسط ميدان مين، دو شهيد كنار هم افتاده اند.
* شهید على محمودوند
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:46  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
سال 74 بود كه با بچه ها در منطقه كار مى كرديم. بيل مكانيكى را مقدارى از جاده خارج كرديم تا به آن طرفتر برويم ولى دستگاه خاموش شد. هر كارى كرديم، راه نيفتاد. گفتم حتماً گازوئيل تمام كرده. رفتيم كه از مقر گازوئيل بياوريم، در حالى كه ما رفته بوديم راننده دستگاه را كار مى اندازد و مى گويد كه با بيل آن دو سه تا بزنم تا بچه ها بيايند و همان جا را كه دستگاه مانده بود، مى كند. در همان اولين بيل پيكر يك شهيد نمايان مى شود.
*شهید على محمودوند (فرمانده گروه تفحص لشگر محمدرسول الله ص )
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:38  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
همراه بچههاي گروه تفحص لشكر عاشورا، در منطقه فكه، همانجايي كهروزي در بهار سال 62 عمليات والفجر يك انجام شده بود، خاكريزها و شيارهارا ميگشتيم تا شهيدان بر جاي مانده را بياييم، روي يكي از خاكريزها باصحنه جالب و باور نكردني اي روبه رو شديم.
بسجي اي آرپي جي زن، روي زانون نشسته بود تا تانك رو به رويش را بزند،ولي بلافاصله پس از شليك موشك گلرله تك تيراندازان عراقي پيشاني اشرا شكافته و او كه روبه جلو افتاده بود، در همان حال لوله آرپي جي به صورتعمود بر زمين مانده و بدان او متكي بر آرپي جي، به حالت نيمه سجده رويخاكريز مانده بود،
آرام و آهسته، استخوانهايش را جمع كرديم و اندام مطهرش را با خود آورديم.
* حاج رحیم صارمی(فرمانده گروه تفحص لشگر عاشورا)
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:33  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
سال 75 اربعين شهادت سالار شهيدان مصادف بود با چهلمين روز شهادت عباس صابرى.
عباس از اون بچه رزمنده هايى بود كه بعد از جنگ نتونست تو شهر بمونه، و از مال دنيا، فقط يه ديپلم رياضى داشت. خونوادش هرچى اصرار كردن توى تهران بمونه و بره دنبال زندگى، به خرجش نرفت. داداشش حسن، تو عمليات بيت المقدس 2 شهيد شده بود و عباس هم غير از رسيدن به داداش و رفيقاش، هيچ فكر و ذكر ديگه اى نداشت و الحق مصداق: دست از طلب ندارم تا كامن من برآيد
يا جان رسد به جانان يا جان زتن درآيد.
همه اونايى كه عباس روديده بودن و باهاش آشنايى داشتن، به صداقت و مهربانى و لبخند او و زود عصبانى شدنش، عادت داشتن، حالات عرفانى و خوبى هاى عباس صابرى رو بايد از بچه هاى مسجد جامع خرمشهر كه چند ماهى با اونا برخورد داشته، شنيد. فقط اينو بگم كه عباس يه كارى با بچه هاى خرمشهر كرده بود كه وقتى شهيد شد، همشون بلافاصله و سراسيمه اومدن تهران واسه تشييع جنازه و ختم عباس. يكى شون به نام «عقيل» مى گفت:
- ما چون زمان جنگ كوچك بوديم و با شهدا ارتباط نداشتيم، فقط اوصاف اونا رو شنيده بوديم، بعد از جنگ، عباس اولين شهيدى بود كه ما باهاش زندگى كرديم و حالات معنوى شهدارو كاملا مشاهده كرديم.
بعدهم از نماز شب ها و مناجات هاى عباس صابرى گفت.
شهادت عباس روز هفتم محرم سال 75 بود و روز عاشورا پيكرش رو تو بهشت زهرا به خاك سپردن. اون چند روز آخر عباس رواز زبون «عباس قنبرى» براتون مى گم:
- تو فكه با بچه هاى تفحص لشكر 27 بوديم. به اهواز زنگ زدم كه حال بچه هاى كميته جستجوى مفقودين رو جويا بشم كه عباس صابرى به من گفت: «مى خوام از اينجا تسويه حساب كنم و بيام پيش شما» خلاصه كار عباس درست شد و اومد فكه پيش ما.
روزها با برو بچه ها و عباس، براى پيدا كردن پيكر شهدا، جلو مى رفتيم. عباس هم كه تخصصش تخريب و به قول خوشد «از بين بردن فنرهاى (مين هاى) عراقى» بود، براى ما معبر باز مى كرد تا داخل ميدون هاى مين به دنبال شهدا بگرديم. دو روز قبل از ماه محرم، عباس گفت: «مى خوام واسه دهه اول محرم برم تهران». منم بهش گفتم: «همه عشق كربلا و شهدا اينجاست. خود امام زمان هم مياد اينجا و با اين بدن شهدا واسه امام حسين گريه مى كنه. تو هم نرو تهرون و اينجا بمون. با هم عزادارى مى كنيم».
از من اصرار و از اون انكار، كه عباس گفت: «ميرم، ولى سوم محرم بر مى گردم».
خلاصه يك روز قبل از محرم، عباس با «سيد تقى موسوى» اومدن تهران. عصر روز سوم محرم بود و دم در سوله نشسته بودم كه ديدم عباس با يكى از بچه ها اومد. تا رسيد، بهش گفتم: «عباس تو عجب حالى دارى ها، حال و هواى دهه اول محرم تهران رو ول كردى، اومدى اينجا؟ اينو بهت بگم كه شربت مربت خبرى نيست». منظورم شربت شهادت بود، ولى عباس فكر كرد شربت آبليمو را مى گم. گفت: «مهم نيست، سخت نگير...» سوار ماشين شدن و رفتن جلو.
دم دماى غروب بود كه برگشتن. گفتم: «كجا رفته بودين؟ گفت: «رفتيم مقتل محمود غلامى و سعيد شاهدى رو زيارت كنيم».
شب جمعه، روز چهارم محرم بود كه عباس به من گفت: «بلند شو بريم شهر» و رفتيم انديمشك. قرار بود يكى از دوستانش از تهران بياد دو كوهه كه ما هم رفتيم اونو بياريم. عصرى رفتيم حمومِ دو كوهه. عباس رفت دوش گرفت. من هم شروع كردم به شستن لباس هاى خودم و عباس. وقتى از حموم اومدم بيرون، ديدم عباس توى رختكن نشسته و داره زيارت عاشورا مى خونه. اون هميشه زيارت عاشورا رو با «صد لعن» و «صد سلام» مى خوند.
با هم رفتيم ساختمان معاونت نيرو، اطاق بچه هاى تفحص كه از اونجا بريم «سبزه قباى» دزفول براى زيارت و عزادارى. موقع رفتن، ديديم تلويزيون داره فكه رو نشون مى ده، كه كلى خوش به حالمون شد. بعد رفتيم سبزه قبا. يه سينه زنى حسابى كرديم. (برو بچه هايى كه زمان جنگ گذارشون به دزفول افتاده، حتماً يه سرى هم به زيارت سبزه قبا رفته اند. حرم محمد بن موسى الكاظم پسر امام كاظم، معروف به سبز قبا، يه حالِ معنوى عجيبى داره كه همه بچه رزمنده ها با اون آشنا هستن. خصوصاً اگه غروباى سرخ خوزستان رو توى حرم شاهد باشى.)
روز پنجم و ششم محرم دو كوهه بوديم. دور ساختموانو مى گشتيم و يكى يكى شهدا رو ياد مى كرديم. (چند روز قبل از محرم هوايى شديم و با عباس صابرثى، از انديمشك تا دو كوهه پياده اومدم بوديم). نوحه مى خونديم و روضه. يه كمى عباس مى خوند، يه كمى هم من. با هم زمزمه كرديم. روى پل دو كوهه بوديم كه عباس به من گفت: «عباس قنبرى،، يه خواب از «اكبر محمدى بخش» ديدم، مى خوام برات تعريف كنم».
عباس، اكبر محمدى بخش رو خليلى دوست داشت. خدا رحمتش كنه، اكبر سال 72 توى جاده قم تصادف كرد و با مصطفى قهارى و محمد قنبرى، روحشون پر كشيد پيش سيدالشهدا. گفتم: «خب بگو». گفت: «چند شب پيش خواب اكبر و ديدم، كلى با هم حرف زديم و من از شهدا و اون طرف از اكبر پرسيدم. آخرين سوالم از اكبر اين بود كه پرسيدم، اكبر شما دو كوهه ميايين؟ اكبر گفت: خدا بالاى سر اين دو كوهه، توى اسمون يه دو كوهه ساخته كه همه شهدا ميان اونجا».
صبح روز بعد، سوار ماشين شديم و با رفيق عباس، سه تايى رفتيم فكه. توى راه، من نوار روضه حضرت قاسم رو گذاشته بودم. و عباس حسابى گريه مى كرد. رسيديم به مقر تفحص توى فكه. توى مقر عباس شروع كرد به رفيقش وصيت كردن. گفتم: «اى بابا، عباس جون باز قاطى كردى، روز سوم محرم كه اومدى، بهت گفتم شربت مربيت خبرى نيست، پس وصيت نكن». و او خنديد و رفت.
هر سال محرم، توى مقاتل شهدا، جاهايى كه بچه هاى تفحص شهيد شده بودند، دسته عزادارى راه مى انداختيم و سينه مى زديم. صبح روز هفتم محرم، سيد مير طاهرى (مسئول گروه تفحص لشكر 27) به من گفت: «عباس قنبرى، بلند شو ماشين رو راه بينداز بريم شهر براى خريد گوسفند و برنج و وسايل شام شب و روز عاشورا».
روز هفتم محرم، تو زمان جنگ و بعد از جنگ، واسه من يه حساب خاصى داشت. هر سال يا من خودم مجروح شده بودم. يا رفيقام شهيد شده بودن. هميشه روز هفتم محرم يه حالت انتظارى داشتم منتظر بودم. منتظر يه حادثه.
با مير طاهرى كلنجار رفتم كه به شهر نروم ولى نشد. با عباس صابرى خداحافظى كردم. همش تو اين فكر بودم. اصلا متوجه رانندگى و زمان و مكان نبودم. حسابى اضطراب داشتم. ميرطاهرى يه دونه به شونم زد و گفت: «كجايى؟». تازه به خودم اومدم و ديدم 50 كيلومتر از راه رو اومديم. رفتيم انديمشك و دزفول وسايل رو خريديم و رفتيم دو كوهه. نماز مغرب و عشا رو تو اتاق تفحص خونديم. تو سجده آخر نماز عشا بودم كه حال عجيبى بهم دست داد. غم بزرگى افتاد توى دلم. زدم زير گريه. ميرطاهرى گفت: «بابا امروز، تو چته؟» هيچى نگفتم. چايى رو خورديم كه يهو در اتاق باز شد. تاجيك از در وارد شد و به سيد بهزاد گفت: «آقا سيد، يه ديقه بيا بيرون». تا اينو گفتت، هوررى دلم ريخت. تا سيد ميرطاهرى رفت بيرون، صداى «يا ابالفضل» بلند شد. سريع اومد تو و گفت: «عباس قنبرى بلند شو بريم»، «كجا؟»، «بيمارستان»، «چه خبره؟»، «صابرى رفته روى مين».
من و سيد ميرطاهرى سوار آمبولانس شديم. آمبولانسى كه تاجيك با اون اومده بود. وقتى نشستم پشت فرمون. يه نگاه به عقب انداختم. كف آمبولانس پر بود از خون و يه لگنه پوتين، خاكى و خونى هم افتاده بود. گفتم حتماً عباس يه پاش قطع شده. بيمارستان صحرايى مخبرى، كه توى فكه ساخته شده، اولين جايى يه كه مجروح ها رو ميارن و بعد از اونجا مى برن شهر. جلو در اورژانس به سرعت از ماشين پريدم پايين. يكى از سربازهاى تفحص كه امدادگر بود، با عباس مجروح شده بود. از اون پرسيدم: «عباس چى شده؟» جواب منو نداد و روشو برگردوند. به سيد ميرطاهرى گفتم: «سيد عباس رو بردن شهر» كه گفت: «قنبرى بيا و نور چراغ ماشينت رو بينداز توى كانتينر.
اصلا حواسم نبود چى به چيه. مى خواستم زودتر برم پيش عباس كه اگه كارى داره براش انجام بدم. يا اگه خون مى خواد، براش خون بدم. پيش خودم گفتم الان چه موقع يخ درآوردن اين موقع شب؟ نور ماشين رو انداختم روى در كانتينر. در رو كه باز كردن، ديدم توى كانتينر يه پيكر افتاده. از ماشين پياده شدم. با حيرت رفتم جلو. باور كردنى نبود. فكر كردم اشتباه مى كنم. ولى نه، خودش بود. نمى دونم تو چه حالى بودم. ولى هر طورى كه بود، صورت عباس رو كه بدجورى سوخته بود، با گلاب شستم. كفن بريديم و قرار شد كه با همون آمبولانس به طرف تهران حركت كنيم.
به سيد ميرطاهرى گفتم: «عباس صابرى عشقش دو كوهه بود، برا آخرين بار ببريمش دو كوهه و دور ساختمونا طوافش بديم...»، سيد گفت: «حرف ندارم، راضى ام».
پيكر عباس رو داخل آمبولانس گذاشتيم و برديمش دو كوهه. زمين صبحگاه و ساختموناى دو كوهه جور ديگه اى شده بودند. بازم تو دو كوهه عطر شهيد و شهادت پيچيده بود. همين طور كه عباس رو توى دو كوهه مى چرخونديم ياد چند روز پيش افتادم. نوحه هايى رو كه با هم مى خونديم، زمزمه كردم و اشك مى ريختيم.
شهدا به استقبال عباس اومده بودن. دو كوهه نور باران بود. شهدا توى دو كوه اسمون، همونى كه اكبر محمدى بخش به عبسا گفته بود، توى آسموناست، براى عباس پرگشوده بودن.
عباس قنبري
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 7:43  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
يكى از روزها كه شهيد پيدا نكرده بوديم، به طرف «عباس صابرى» (سال 75 در تفحص در منطقه فكه شهيد شد.) هجوم برديم و بنا بررسمى كه داشتيم، دست و پايش را گرفتيم و روى زمين خوابانديم تا بچه ها با بيل مكانيكى خاك رويش بريزند. كلافه شده بوديم.
شهيدى پيدا نمى شد. بيل مكانيكى را كار انداختيم. ناخن هاى بيل كه در زمين فرو رفت تا خاك بر روى عباس بريزد، متوجه استخوانى شديم كه سَرِ آن پيدا شد. سريع كار را نگه داشتيم. درست همانجايى كهمى خواستيم خاكهايش را روى عباس بريزيم تا به شهدا التماس كند كه خودشان را نشان بدهند، يك شهيد پيدا كرديم.
بچه ها در حالى كه از شادى مى خنديدند، به عباس صابرى گفتند:
- بيچاره شهيد تا ديد مى خواهيم تو رو كنارش خاك كنيم، گفت: فكه ديگه جاى من نيست بايد برم جايى ديگه براى خودم پيدا كنم و مجبور شد خودشه نشون بده...
مجيد پازوكى
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:59  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
..
از سال 70 با شهيد غلامى آشنا شدم. جوانى بود جسور، پركار و مقاوم. آن زمان مسئول گروه تفحص لشكر 14 امام حسين(عليه السلام) بود. او را از اواخر سال 70 در گروه تفحص ديدم. آن زمان در خصوص كار در محور عملياتى والفجر 2، سئوالاتى داشت و مى گفت: «بچه ها دو ماه رفته اند و كار كرده اند ولى فقط ده شهيد بيشتر پيدا نكرده اند. احتمال دارد شهدا را جابجا كرده باشند».
گفتم: «غير ممكن است كه پيكر شهدا جابجا شده باشد، چون آن منطقه كوهستانى است. خودم در آن عمليات بودم، بعد از عمليات، يك هفته بچه هاى لشكر تلاش مى كردند تا پيكر شهدا را از منطقه خارج كنند. تا حدودى هم موفق شدند، اما يكى از شب ها به علت هوشيار شدن دشمن و درگيرى، حدود ده نفر از بچه هاى تعاون لشكر در حين انتقال شهدا، در همان منطقه به شهادت رسيدند و پيكر خودشان هم همانجا ماند».
مكان دقيق بجا ماندن حود 200 شهيد لشكر امام حسين(عليه السلام) را براى وى روى كالك نقشه مشخص كردم و گفتم: «برادر غلامى، اگر مى خواهيد پيكر شهدا را بياوريد، اول بايد به خدا توكل كنيد و سپس پشتكار داشته باشيد».
به هر حال بعد از مدتى او را ديدم و پرسيدم كه در منطقه والفجر 2 چكار كردند، او گفت: «بعد از تلاش زياد موفق شديم بيش از يكصد شهيد را داخل محور پيدا كنيم».
بعد از سال 72 حضور شهيد غلامى در منطقه خيلى بيشتر بود. يكى از محورهايى كه آنها در آنجا حضورى فعال داشتند، محور شرهانى در شمال فكه بود. سال 73 در حين عمليات جستجوى پيكر مطهر شهداع بر اثر انفجار مين والمرى خودش و چند تن از نيروهايش مجروح شدند. البته جراحاتش زياد عمقى نبودند، او كوشش زيادى داشت تا شهداى لشكر 14 امام حسين(عليه السلام) را در مناطق عملياتى محرم و والفجر يك پيدا كند.
غلامى از جانبازان پر افتخار جنگ بود و با وجودى كه 55% جانبازى داشت و ريه اش بر اثر استنشاق گازهاى شيميايئى دشمن در عمليات، از كار افتاده بود، ولى با عشق به شهدا، و به بهترين نحو مأموريت تفحص را انجام مى داد.
اوائل سال 76 بود كه به علت درصد بالاى از كار افتادگى ريه، در بعضى مواقع دچار شوك مى شد و اگر به موقع وى را به بيمارستان نمى رساندند مشكل آفرين مى شد. به احتمال زياد به شهادت مى رسيد. چنانكه يك بار اين حادثه دو ماه قبل از شهادتش رخ داد كه با تلاش بچه هاى منطقه نجات پيدا كرد.
عليرضا غلامى
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:50  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
گرم تر از آتش صدای گريه اش امان همه را بريده بود. بچه ها ديگر خسته شده بودند. تنها شکننده سکوت منطقه صدای ضجه هايش بود.آمبولانس ۲-۳ ساعتی ميشد که منتظر مانده بود. هرچه بچه ها سعی کرده بودند جنازه را از او جدا کنند اجازه نمی داد. خودش را روی بدن او انداخته بود. نيم صورتش خون بود و نيمی ديگر خيس. لبانش تکان می خورد. انگار چيزهايی ميگويد که فقط خودش و او می فهميدند و ما هم چون غربتی های ديار زمين هر از چند گاهی از کنارشان رد می شديم. هوای داغ و افتاب سوزان مجال ماندن حتی برای چند لحظه خارج از سنگر را نمی داد. هرچند که سنگر هم تنوری شده بود. اما او همچنان روی جنازه رفيقش... از بچه های گردان ديگری بودند. از گردانشان فقط همين دو مانده بودند و تمام ديشب هم معبر را پاسداری ميکردند. خلاصه اگر نمی بودند معلوم نبود سر ما چه می آمد. ظاهرا آن يکی هم ديشب شهيد شده بود. اما اين رفيقش خيلی بی تابی می کرد. ديگر صدای راننده آمبولانس درآمد: بابا من بايد برگردم. مريض دارم. يه مسلمونی بياد اين شهيد و از اين برادر جدا کنه. دير بخدا. همه جورشو ديديه بوديم غير از... لااله الا الله... سنگينی نگاه بچه ها را روی خودم حس کردم. انگار اين بار قرعه به نام من افتاده اما بروی خودم نياوردم. حال و ح وصله سرو کله زدن آن هم توی اين هوا را نداشتم. يکی از بچه ها جلو آمد و قيافه آدمهای بيچاره را گرفت و گفت: حاج آقا شما روحانی ايد. شايد به حرمت لباس شما بلند شه. بابا بگيد بسه ديگه ... بخدا روحيه بچه ها خراب می شه ها... زمزمه بچه ها بالاخره بلندم کرد.در سنگر را باز کردم. شدت نور آفتاب روی پلکهايم فشار می آورد. کفشهايم را پوشيدم. احساس آدمی که پا در ظرف آب جوش بگذارد چيز عجيبی نبود. کمی هم در دلم غر زدم که عجب آدم بی فکری هست. همه را معطل خودش کرده. بابا جنگه ديگه . يکی ميره يکی می مونه. رسيدم کنارش و آرام جلويش نشستم و به چشمهايش که ديگر رمق باريدن نداشت ذل زدم. فکر کردم شايد چيزی نگويم بهتر باشد. نگاهی به من کرد و نگاهی به جنازه. انگار داغش تازه شده باشد دو باره اشکش جاری شد و نرسيده به محاسنش از گرما نا پديد شد. طاقت نياوردم. گفتم: برادر خدا صابرين رو دوست داره. اون که رفت بهشت دعا کن يه روزی هم قرعه به نام ما بيفته. دوباره نگاهم کرد. جوری که احساس کردم مسخرهام می کند که يعنی من نمی دانم او رفته به بهشت؟ من نمی دانم خدا صابرين را دوست دارد. دهانش باز شد و زبانش که به تکه چوب خشکی می مانست به کرزه در آمد: حاج آقا پشت خاکريزو ببين. منظورش را نفهميدم. بلند شدم و چند قدم بالاتر رفتم تا به لبه خاکريز رسيدم. حدود ۲۰-۲۵ تا لاشه تانک منهدم شده. شاهکار ديشب اين دو بود.از خاکريز پائين آمدم و متعجبانه پرسيدم منظورت چيه؟ به زور جلوی هق هق گريه اش را گرفت و گفت: ديشب من و جواد فقط ۳ تا آر پی جی داشتيم... جواد هی می گفت آقا اينجاست ها... ديگر حرفهايش را متوجه نشدم. بدنم آنقدر داغ شده بود که احساس می کردم هوا خنک شده... صدای گريه ما منطقه را برداشته بود. بچه ها گردان نمی دانستند ديشب چه شده اما نمی دانم چرا آنها هم مارا همراهی ميکردند. ( نوشته مهدي www.mahdideh.persianblog.com )
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 17:34  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بسم الله الرحمن الرحیم
چند روزي بود كه (بهزاد گيجلو)سرباز تفحص،پاپيچ شده بود كه : من خواب ديدم كنار آن جنازه عراقي كه چند روز پيش پيدا كرديم،چند شهيد افتاده…)دو-سه روز پيش از آن ،در اطراف ارتفاع 146 يك جنازه پيدا كرديم كه لباس كماندويي سبز عراقي به تن داشت.پلاك هم داشت كه نشان مي داد عراقي است.ظاهرا بهزاد خواب ديده بود كه كسي به او مي گفت در سمت راست آن اسكلت عراقي چند شهيد دفن شده اند.آن شب گيجلو ماند پهلوي بچه هاي نيروي انتظامي و ما بر گشتيم مقر.فردا صبح كه بر گشتيم ،در كمال تعجب ديديم درست سمت راست همان جنازه عراقي ،پيكر پنج شهيد را خوابانده روي زمين.تا ما را ديد ذوق زده خنديد و گفت:بفرما آقا سيد،ديدي،هي مي گفتم يك نفر توي خواب به من ميگه سمت راست اون جنازه عراقي رو بكنيد،چند تا شهيد خاك شده است،من ديگه طاقت نياوردم و اينجا را كندم و اينها را پيدا كردم.آن روز صبح زود گيجلو تنها به محل آمده و زمين را زيرو رو كرده بود و پنج شهيد پيدا كرد.همه شهدا هم پلاك داشتند.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 17:28  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
بنام خدا
يكي از روزها كه خاكها را به دنبال شقايقهاي پنهان،مي كاويديم،در اطراف ارتفاع 112 فكه،به پيكر چند شهيد برخورديم كه همه شان آرام و زيبا بروي برانكارد خوابيده و شهد شهادت نوشيده بودند.يكي از آنان لباس سبز و زيباي سپاه بر تن داشت و با اينكه بيش از ده سال از شهادتش مي گذشت،ولي رنگ سبز لباس او همچنان زيبا و تميز خودنمايي مي كرد.شروع كرديم به جستجو ميان پيكر شهدا بلكه پلاك و يا كارت شناسايي از آنها بيابيم.دگمه هاي لباس سپاه او را كه باز كرديم،متوجه يك گلوله عمل نكرده خمپاره 60 ميليمتري شديم كه مستقيم بر روي بدن او اصابت كرده بود.گلوله خمپاره ،كمر شهيد و كف برانكارد را سوراخ كرده و در زمين نيز فرو رفته بود.با احتياط تمام ،گلوله خمپاره را از بدن او خارج كرديم و به كناري نهاديم.يك آن برگشتم به هنگامه عمليات والفجر يك،بهار سال 62،زماني كه او زخمي بوده و ذكر مي گفته،خمپاره اي بر بدن مجروحش فرود آمده و…
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 17:18  توسط گردان وبلاگی کمیل
|